خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها
. . . و پایان
یک پایان دیگر. پایان ها بسیارند و از هرکدامشان چیزهایی به یادگار میماند. گاهی پایداری بر اصول . گاهی اصرار به صداقت و راستی و گاهی . . !
آنچه در خط پایان مهم است مسیری است که طی شده. وقتی پشت سرت را مینگری و احساس میکنی راه را درست رفته ای وقتی میبینی پیوندهایت با سرمنشا مسابقه درست بسته شده وقتی میبینی آنهایی که بازنده ات مینامند مسابقه را درک نکرده اند غمی تورا فرا نمیگیرد. شاید در دلت آهی بکشی که ای کاش میدانستند مسابقه ی بزرگتری در جریان است و مهم بردن آن است ولی تو میمانی و حسرت.
شاهدی که امروز خرسندم , که اگر بازنده ام میخوانند , لیکن من خود را در برابر اصولی که عهد وفاداری بر سر آنها را با تو بسته ام برنده میدانم. اگر امروز به من جایزه ای نمیدهند و چیزهایی را از دست داده ام به عظمتت سوگند که میدانم صلاح کارم در آنست. میدانم که چیزهایی بزرگتر را بدست خواهم آورد. من این قمار عاشقانه با تو را دوست دارم. همه ی آنچه دارم را از تو دارم و اگر همه ی آنها را همین امشب از من بگیری قانع هستم.
من تمام داشته هایم را درطبق اخلاص میگذارم و تقدیمت میکنم تا دوباره مرا دریابی. تنهایم نگذاری. من بی تو ضعیفم و با تو غنی و قوی.
تمام این بازیها را حاضرم ببازم تا در بازی نهایی مقابلت سربلند باشم و میدانم اگر رهایم کنی باز به حضیض ذلت فرو خواهم رفت.
پس تا پایان مرا دریاب.
آمین

میدانی که دوستت دارم. امشب که تو تنهایی و درد میکشی بیادت هستم. چند شب پیش خواستم راز و نیازم را با خدا اینجا بنویسم تا یادم بماند که شبی از درد تو به خدا پناه بردم تا آرامت کند. میدانم روح بزرگت از من بخاطر گرفتاری و کم توجهی آزرده نخواهد بود که تو مرا میشناسی , تو میدانی که من مثل تو با معرفت نیستم. طاقت درد کشیدنت را ندارم. امشب نیز دست دعا به سوی پروردگار بلند کرده ام و آرامشت را از او مسئلت نمودم. تمام خاطرات قشنگمان از پیش چشمانم میگذرد و میدانم ارزش این کهنگی ارتباطمان را که با بزرگواری های تو رنگ و بویی خاص گرفته و اینهارا اینجا مینویسم و نمیدانم آیا اینهارا به تو خواهم گفت یا نه و البته ابایی از گفتنشان ندارم.

خدایا سینه ی کوچکم تاب این همه مشکل را ندارد.
میدانی مادر را بسیار دوست میدارم و طاقت دیدن بیماریش را ندارم. خداوندا در این شب که غمی جانکاه بر من میرود و دلم شکسته است ، در این شبی که میدانم جز تو هیچکس فریادهای درونیم را نمیشنود ، در این شب که . . . ! تو تنها یاورم هستی و دست نیاز برای سلامتی مادرم به سوی تو دراز میکنم که شفا دهنده ای. خداوندا تو را به گریه های مادرم ، تو را به دعاهای وقت سحرش و به غمی که در دل دارد و نجیبانه آنرا از من مخفی میکند ، تورا به پهلوی شکسته ی مادر مسلمانان بیماری را از مادرم دور گردان. دوستش دارم ، نه چون مادرم است ، چون پاکی و عشق واقعی را در او دیدم ، چون گذشت ، بردباری و آرامش را در او دیدم و از او آموختم .
خداوندا از تو ممنونم که او مادرم است تا الگویم باشد. تا در او ببینم پروانه بودن را و دور شمع گشتن و سوختن را .
خداوندا میدانم که غمهایی که بر دلم جاریست حکمتی دارند. ولی من با دعای : “امن یجب المضطر اذا دعا و یکشف السوء” از تو میخواهم که بیماری را از او و غمها را از من دور کنی.
برحمتک یا ارحم الراحمین.

با خود می اندیشیدم که چه زیباست اگه به هم دروغ نگوییم. میشد بدون هیچ نگرانی به هم اعتماد کرد. اگر هیچکس دروغ نگوید زندگی واقعاً به سمت آسایش و کمال خواهد رفت.
ولی همواره به این نیز می اندیشیدم که چگونه میتوان چنین دنیایی داشت؟ چون اگر تعدادی (ونه همه) از انسانها دروغ نگویند و به دروغ نگفتن آنها ایمان داشته باشیم فریب دانشان توسط کسانی که به این اصل پایبند نیستند کار سختی نیست.
همیشه به این موضوع فکر میکردم که با چه مظلومیتی روبرو خواهند بود اگر فریبشان دهیم و یاد مکری می افتادم که به علی در حکمیت زدند. از صداقت و پاکی انسانها ، فریبکاران راحت میتوانند استفاده کنند و اگر چنین کنند باید علی باشی تا نشکنی و اگر علی نباشی چنین میشوی که من امشب !
من همواره میترسیدم از دروغ و از این سادگی ، که وقتی صداقتت را در طبق اخلاص گذاشته ای اگر فریبت دهند دیگر تحملش برایت آسان نیست. اگر فریبکار باشی و فریبت دهند مانند کسی هستی که مسابقه ای را باخته ای و چون خود بازی کرده ای درنهایت غصه ی عدم تبحرت را خواهی خورد. ولی اگر فریبکار نباشی و فریبت دهند مانند کسی هستی که به امانتت خیانت کرده اند ، مانند کسی هستی که ساده لوحت خوانده اند. مانند کسی هستی که احمقت انگاشته اند. و این غم از خود فریب برایت سنگین تر است. دیگر از کسی که فریبت داده ناراحت نیستی ! فریادهایت را بر سر خودت خواهی زد که میدانستی چنین خواهند کرد با تو و تو باز صادق بودی. میدانستی به امانتت خیانت خواهند کرد و باز اعتماد کردی.
آنهایی که فریب میدهند شاید لحظاتی ، روزهایی و حتی سالهایی طعم پیروزی را بچشند ، اما در نهایت بازنده خواهند بود زیرا قضاوتی بزرگتر درانتظارشان خواهد بود.
و فریب خورده دو راه در پیش دارد. یا باید تن به جبر زمانه دهد و او نیز شروع به بازی کند یا باید غم این شکست را به جان بخرد و بداند که این هزینه ی پاک زیستن و صادق بودنست.
. . . راه دوم زیباتر است.

بار خدایا ، هنگام تنهاییم تو تنها رفیقم هستی.
تو تنها کسی هستی که مرا بخاطر خودم دوست داری.
تو تنها کسی هستی که در هرحالتی مرا دوست داری . فقیر باشم یا غنی ، زیبا باشم یا زشت ، گناهکار باشم یا بی گناه . ارزش دوست داشتنت را میدانم ، میدانم که این محبت تو چقدر زیباست و از آن می آموزم ، می آموزم که باید دوست بدارم حتی اگر دوست داشته نشوم.
میدانم لحظاتی بوده اند که تورا فراموش کرده ام ، می دانم لحظاتی بوده اند که به تو پشت کرده ام ، میدانم لحظاتی بوده اند که بجز بخیال تو و درچیزی جز یاد تو دنبال آرامش و لذت بوده ام. میدانم که گاه به بیراهه رفته ام ، میدانم که گاه برخلاف میل تو عمل نموده ام ، میدانم که گاه ناامیدت کرده ام و گاه دوستت نداشته ام.
ولی . . .
تو همواره دوستم داشته ای و هیچگاه ناامیدم نکرده ای و اگر گره ای درکارم بوده ، پس از آن گشایشی بزرگتر را از سر رحمت خود بر من ارزانی داشته ای و من آنرا دیده ام و میدانم.
لحظه لحظه ی زندگیم سرشار از لطف توست ، و به من آموخته ای اگر چیزی را از من دور کرده ای صلاح کارم در آن بوده و من مطیعم ، به من آموخته ای که آهن وجودم درکوره ی مشکلات حالت میگیرد و هرچقدر این آتش داغتر باشد آهن وجودم صیقلی تر میشود.
ولی . . .
من طاقت اشکهایش را ندارم ، طاقت دردهایش و حسرتش . میدانم که او نیز جز تو کسی را ندارد . همیشه صدایت میکرد ، اینبار بلندتر و بخاطر من. میدانم مشکلاتی که بر سرراهم گذاشته ای باعث شده بیشتر صدایت کنم ، باعث شده بیشتر به یادت باشم و از این احساس ، لذت ببرم و برای همین است که مینوسم تا به قول آن معلم عزیزم “هرچه میگویم نوشته باشم و به هرچه نوشته ام عمل کنم”. مینویسم تا حلاوت این تضرع را به یاد داشته باشم که چه روزهایی داشته ام و چه اشکهایی ریخته ام و ریخته ام.
من حرمت آن اشکهارا میدانم ، من حرمت آن دستهای بلند شده به دعا را میدانم. من این نزدیکی به تو را دوست دارم. راهی را آمده ام که بازگشتی نیست ، اگر بازم گردانی ، نمیدانم آیا اینبار خواهم شکست یا نه؟ نمیدانم اینبار اگر بشکنم توان راست قامت شدن دارم یا نه. و نمیدانم اگر امتحانم کنی سربلند خواهم بود یا نه؟ فقط میدانم ضعیفم. میدانم طاقت امتحان را ندارم. مرا از درگاهت مران ، چشمانم را باز کن و طاقتم را زیاد.
آمین.

. . . امروز روز تولدت بود.
گفتنی هایم بسیارند اما دوست دارم سرم را درچاه تنهاییم فرو برم و اشکهایم را به چاه هدیه کنم. دوست دارم با آنها آبی پشت سرت بریزم و برگشتنت را به انتظار نشینم. آیا برمیگردی؟
میدانم شرایطم چندراهی پیش رویت گشوده و انتخاب را برایت سخت کرده ، اما نمیدانم آیا سرخوشی اینروزهایت مرا از تو دور کرده؟ یا احساس پوشالینت از بی احساس بودن من ، یا شرایطی که اینروزها عرصه را برمن تنگ کرده؟
هرکدام که هست آرامی ، میدانم که آرامی و من این آرامش را به هرقیمتی که باشد دوست دارم ، حتی به قیمت تنهاییم.
و تو آرام باش ، من آرامم ، مثل همیشه. چاهها گاهی دروغ میگویند ، ممکنست سرخی چشمان کسی از شدت نور باشد، ممکنست هق هق کسی از سردلخوشی باشد.
من از تو نمینویسم ، از خود مینویسم و از تنهایی هایم و ادامه ی آنها و خورشیدهایی که طلوع ،و چه زود غروب میکنند.
یاد آن می افتم که :
اینجا سینه ای هست که . . .
تمام غمها را تاب می آورم؟
نکند ظرفیت من کمتر از باری باشد که بردوشم نهاده شده؟
نکند تسلیم وسوسه های فرشتگان رانده شده شوم؟
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود * * از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
تاریخ را مینگارم : 7 مهر 88 و این پست را خصوصی میکنم تا آرامش تو بهم نریزد.
آرام باش

—————————————
امروز 27 مهر ماه این پست را درمعرض دید همگان قرار میدهم تا یادم بماند 20 روز پیش چقدر شبیه امروز بود.

عیدی

نمیدانم حکمت بعضی کارهای خدا در چیست!؟
اینکه تنهایم چیز جدیدی نیست اینکه در روزهای تنهایی هیچکس حمایتم نمیکند چیز جدیدی نیست، اینکه من مانده ام وبار این زندگی سخت چیز جدیدی نیست! ولی چرا اینبار پریشانم؟ این چه حسی بود که حاضر بودم تمام اعمالم را با آن معامله کنم؟ سه روز پیش فهمیدم ، چیزی هست که حاضرم همه ی داشته هایم را برای بدست آوردنش با خدا معامله کنم و کردم. خدایا تو نیز انصافن تلاشت را کردی ، از این اذان تا آن اذان قدمی برای استجابت دعایم برداشتی ، استجابتی منطقی ، باورم شده بود که اراده ی تو بر بدست آوردنست ، باورم شده بود که تو میخواهی من نیز طعم خوش وصال را بچشم ، باورم شده بود که آن بخش از قلبم که باید با آن عاشق شوم فعال و زنده است ، به چیزهایی رسیدم که تاکنون درکشان نکرده بودم ، من تاکنون کسی را به خود ترجیح نداده بودم ، من هیچگاه به این فکر نکرده بودم که میشود از باارزشترین داشته هایت بخاطر این حس بگذری ، من هیچگاه حس نکرده بودم که میشود با نرسیدن به معشوق سرخوش بود و با هر تلنگری مثل صدایی که الآن در بیرون میشونم چون ابر بارید و این حال من است اکنون. و چه بجا بود این احساس بی کسی ، این احساس تنها رها شدن در بیابانی که هیچکس صدایت را نمیشنود و مرا یاد روزی انداخت که مادران فرزندانشان را رها میکنند. دیشب تو مرا بیاد آنروز انداختی. خوشحالم. از فکرهایی که به ذهنم خطور میکنند خوشحالم.
من همین سرمستی ترجیح را میخواهم.
من همین دوربودن از معشوق را میخواهم.
من همین تنهایی اشکبار را میخواهم.
من همین لایق نبودن را ، همین بی هم نفس تنهاشدن را و همین اندر بساط آهی نداشتن را میخواهم.
میدانم که افکارم مرا به سمتی هدایت میکنند که دست زمانه مرا از آنچه دوستش دارم دور کند و نمیدانم آیا این آینه ی اعمال من است؟ آیا من لایق از دست دادن چیزی هستم که تمام عمر به دنبالش بودم؟ یا با گرفتنش من و خدا حسابمان صاف میشود؟
خدایا تو میدانی چه را از من میگیری؟ من به از دست دادن عادت دارم. خدایا من دل نمیبستم ولی بستم.
چیزی از من میگیری که قشنگترین نگین انگشتر زندگیم بود و من احساس میکردم که نیمی از زندگی من به زیباترین نحو با آن پرخواهد شد.
. . . ومن بر اراده ی تو سر تعظیم فرود می آورم.
من میخواهم زیباترین چیز زندگیم را با تو معامله کنم چون میدانم که اراده ی تو براین از دست دادنست.
ولی یادت باشد سحر که از خانه ات برمیگشتم باتو پیمان بستم که حالم را همینگونه قرار دهی مینویسم تا یادمان بماند : شنبه 28 شهریور 1388 مصادف با 29 رمضان 1430
تاریخ را که مینویسم اشکهایم سرازیر میشود. دست مریزاد که چه عیدی به من دادی . . ..

صبر

ماه رمضان ماه مهمانی خدا.
چند روز پیش حدیثی از یک معصوم شنیدم که منظور خداوند از صبر و صلات همان روزه و نماز است.
امسال چند هفته قبل از رمضان مشکلاتی برایم بوجود آمد ، که مرا تا مرز فروپاشی پیش برد من تا جایی پیش رفتم که خود را در ضعیف ترین حالت ممکن میدیدم .
آنقدر ضعیف شده بودم که هیچ اراداه ای نداشتم تا اینکه آن نماز را اقامه کردم و . . . صبر کردم. صبری که دوست داشتنی ترین نتایج را برایم به همراه آورد.
توان این صبر از اراده ی من خارج بود ، این دست نامرئی خدا بود که دوباره از آستینی خارج شده بود. این ثمره ی دعاهای مادری دلسوز بود که نتیجه اش ایجاد لیاقت این حمایت ربانی بود ، و این رمضان دوست داشتنی که سحرها کم خوردنش را دوست دارم تا دم افطار از درد گرسنگی به خود بپیچم و صبرم به بوته ی آزمایش سپرده شود تا آن گرسنگی مرا به یاد چیزهایی که باید، اندازد. تا آن تشنگی مرا یاد واقعه ای اندازد که آرمان یک شخص و ثبات بر اعتقاداتش اورا تا مرز اهدا ارزشمندترین چیز خود و اطرافیانش پیش برد و بزرگترین عزتمندی بشریت را برلوح تاریخ ثبت نمود .
و عصرها موقع افطار دعا برای بیماران را بر دعای برای خود ارجح میدانم.
خدایا دراین ماه برآورده شدن دعاها و در این شبهای رحمت که قدرش مینامیم آنچه صالحان از تو مسألت نموده اند را بر ما مقدر و آنچه صالحان را ازآن برحذر داشته ای از ما دور گردان.
آمین

امروز هفدهم مرداد ماه هشتادو هشت است و چند روزی هست که از انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری اسلامی ایران میگذرد. انتخاباتی که درنوع خود جالبترین و بی نظیرترین بود. انتخاباتی که با شور و هیجان خاصی آغاز شد و تبلیغات در آن حال و هوای خاصی داشت. جو جامعه نسبتن آزاد بود وطرح عقاید بسیار پرطرفدار بود. انتقادات مهمی به عملکرد دولت نهم وارد بود و طرفدارن پر و پا قرصی هم از عملکرد دولت نهم دفاع میکردند. خیلی ها که تاکنون رأی نداده بودند قصد داشتند اولین رأی خود را به نامزد اصلاح طلبان بدهند تا به زعم خویش کشور را از سقوط نجات دهند و برخی نیز میخواستند اولین مهر انتخابات شناسنامه شان مهر تأییدی بر عملکرد دولتی باشد که دوستش داشتند و آنها را امیدوار کرده بود. تلاشها ادامه داشت تا اینکه در مناظرات تلویزیونی رئیس جمهور فعلی حمله ی همه جانبه ای به آقای هاشمی رفسنجانی و خانواده شان و نیز آقایان ناطق نوری و فرزندشان و نیز مهندس صفایی فراهانی انجام داد و آنها را به سواستفاده و فساد مالی و اقدام بوسیله ی حلقه های مدیریتی در اخلال در نظام جمهوری اسلامی متهم نمود و نیز مدارکی دال بر عدم طی روال درست در خصوص مدارک و مناصب همسر آقای موسوی ارائه نمود و نیز کاندیداهای مخالف نیز دولت را به از دست دادن فرصتها و ارائه ی آمار دروغ و فریب مردم متهم نمودند. بهرحال همین مناظره ها باعث ایجاد چرخشی  در مردم بسوی رئیس جمهوری فعلی شد و نیز اقدامات هوشمندانه ای ( و نه اخلاقی ) که چند ماه قبل از انتخابات توسط دولت انجام شد هم در چرخش آرا به سوی آقای احمدی نژاد مدخلیت داشت.
انتخابات برگزار شد و آقای احمدی نژاد با حدود 24 میلیون رأی به عنوان رئیس جمهور منتخب اعلام شد. حدود ساعت 10 شب رأی گیری درحالیکه هنوز در صندوقها باز نشده بود آقای موسوی کنفرانس مطبوعاتی ترتیب داده و خود را به عنوان رئیس جمهور منتخب مردم معرفی نمودند ! دقیقن همین نقطه جایی بود که من به عنوان یک طرفدار اصلاحات متوجه اشتباه خود در حمایت از آقای موسوی شدم و همین مسائل شروعی بود بر دوره ای که حسنهایی و مضراتی داشت.
دوره ای که خون انسانهای بیگناهی به زمین ریخته شد اموال بسیاری تخریب شد ناامنی شهرهایی را فرا گرفت و بسیاری خطر را با تمام وجودشان احساس کردند. میتوانست این وقایع پیش نیاید. آقای موسوی که درمناظرات رئیس دولت نهم را به قانون گریزی متهم میکرد و از او میخواست اشکالات قانونی را با ظرفیتهای قانونی حل و فصل نماید خود مرتکب همین اشتباه شد و از ظرفیتهای قانونی برای اعتراض استفاده نکرد. ضمن اینکه معلوم نشد این کمیته ی صیانت از آرا ایشان به چه دردی میخورده و آنهایی که از قبل از انتخابات خود را برای جلوگیری از تقلب آماده کرده بودند چرا نتوانستند شکایت مستدلی ارائه کنند و چطور شخصی که توانایی سازماندهی مناسب یک کمیته ی صیانت از آرا با 50 هزار نفر جمعیت را ندارد چگونه میخواهد کشوری را با این همه مشکلات اداره کند؟
واما امروز كه فرصتها ازدست رفته اصلاح طلبان بايد شكستشان را بپذيرند تا از چرخه ي حكومت مانند خيلي ها اخراج نشوند و براي بدست آوردن رأي و حمايت مردم كارهايي هست كه انجامشان لازم به نظر ميرسد.
مهمترين كاري كه اصلاح طلبان بايد بدان بينديشند پيداكردن راهي براي ارتباط با عموم مردم است كه اين امر فقط با چند روزنامه قابل انجام نيست. ايشان به رسانه اي فراگيرتر نيازمندند و اگر به سخنان رهبر بعد از انتخابات جهت ادامه مناظرات تلويزيوني در سطوحي پايين تر ادامه ميداند موقعيتهاي خوبي نصيبشان ميگرديد ضمن اينكه امروز حسرت روزهايي كه مجلس را دراختيار داشتند را خواهند خورد.
راه دوم تغيير در راهها و اصلاح تندروي ها و توجه به قشر ضعيف جامعه است ، قشري كه در دموكراسي عوام بدليل جمعيتشان بسيار تأثيرگذارند.

چند روز قبل بنا به دلايلي كه گفتنش درتوانم نيست حالم بد بود، 2 شب خواب آرام از من ربوده شده بود و قلبم با ضرباهنگي نامنظم احساس فشار خون بالا در من پديد آورده بود ، اضطرابي دلهره آور وجودم را فراگرفته بود. ميترسيدم كه اين آخرين ضربان قلبم باشد ميترسيدم كه دعاهاي قبليم مبني بر اصلاح يا مرگم مستجاب خواهد شد و تصور مرگ ! مرگي كه آرزويش را داشتم بر پيكرم فرود خواهد آمد.
در زندگيم لحظات توأم با استرس زياد بوده اند ولي هيچگاه تحت تأثير آن لحظات قرار نگرفته بودم هيچگاه از اضطرابم نميترسيدم هيچگاه خود را تا اين حد مغلوب استرس نديده بودم. شورشي كه در قلبم احساس ميكردم باتمام قوا مرا از پا درآورده بود و ترس تنها برچسبي بود كه ميتوانستم برخود بزنم. دوستي ساعاتي برخط دلداريم داد و تمام نوشته هاي اين صفحه ام را خواند . . . خود نيز دوباره خواندم و تنها چيزي كه از مرور خود بدست آوردم يك كلمه بود و آن عنوان اولين نوشته ام بود :‌ “سقوط”
احساس ميكن آنروزها دستي مرا پاي صفحه ي نوراني كاغذم نشانده و با كليدهاي قلم مستطيل شكلم رد پايي از خودـ آنروزهايم را منقوش كرده تا به من بفهماند سقوط به همين راحتيست ، كه ميشود دره را ديد و سقوط كرد ، ميشود با چشماني باز و تني ضعيف سقوط خود را به نظاره نشست ، و اينها همه از بي ارادگي صاحب اين قلم است. ميشود گوشه اي آرام نشست و ديد كه گناهان كوچك مانند مورچه هايي چموش لاشه ي بي جان و ضعيفم را مورد تهاجم قرار داده اند و من فقط درمقابلشان سعي ميكنم چشمانم را ببندم.
اي كاش تنم طعمه گرگي گرسنه شده بود اي كاش حيواني درنده و عظيم الجثه مرا از پاي درآورده بود. !
چرا مورچه؟ چرا بايد چيزي مرا به حضيض ذلت بكشاند كه كوچكش ميپندارم . شايد ميخواهد به من ثابت كند كه بسيار ضعيفم. . . . و هستم .
بعد از صحبتهايم با آن دوست ساعتي انديشيدم تا اينكه كورسوي اميدي شمع ذهنم را روشن كرد حوالي 3-4 بعدازظهر بود يادم آمد هر روز در اين ساعات اعمالي كلاغ وار انجام ميدهم كه نمازش مينامم. برخاستم ، وضو ساختم و سجاده انداختم. به سوي آن قدرت لايتناهي با شرم قرار گرفتم : الله اكبر . بسم الله الرحمن الرحيم ، الحمدلله رب العالمين . . .
اينبار آرام و شمرده مانند كودكي كه پدرش را يافته آرامشي دوست داشتني قلبم را فرا گرفت و با هر كلامي نظمي دوباره به قلبم هديه ميشد. گويي كلمات ضرباهنگ قلبم را مانند رهبر اركستي چيره دست هدايت و هماهنگ مينمايد و . . . آرام شدم. ديگر صداي تپش قلبم را نميشنديم و مفهوم اين آيه برايم روشنتر شده بود كه : “الا بذكرالله تطمئن القلوب”

نوشته‌های قدیمی‌تر »