عشق، محصول ِترس از تنها ماندن نيست.
عشق، فرزند اضطراب نيست.
عشق، آويختنِ باراني به نخستين ميخي كه دستمان به آن ميرسد نيست.
"يك عاشقانهي آرام-نادر ابراهيمي"
نوشته شده در مينيمال | بیان دیدگاه »
حالمان بد نيست، غم کم می خوريم
کم که نه! هر روز، کم کم می خوريم
آب می خواهم ، سرابم، می دهند
عشق می ورزم ، عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب !
از چه بيدارم نکردی ، آفتاب ؟!
خنجری بر قلب بيمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نا مرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی ، پشتم شکست
عشق ، آخر، تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام
عشق، اگر اين است" مرتد" می شوم
خوب، اگر اين است من" بد "می شوم
بس کن ای دل ، نابسامانی بس است
کافرم ! ديگر مسلمانی ، بس است
در ميان خلق ، سردرگم شدم
عاقبت آلوده ی مردم ، شدم
بعد از اين، با "بی کسی "خو می کنم
آنچه در دل داشتم ، رو می کنم
نيستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم ، بت پرستم ، بت پرست.
بت پرستم ، بت پرستی کار ماست
چشم مستی ، تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب ، تر می کنم
طالعم شوم است ، باور می کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام !؟
قفل غم بر درب سلولم ، مزن
من خودم ، خوشباورم، گولم مزن
من نمی گويم که ، خاموشم مکن
من نمی گويم ، فراموشم مکن
من نمی گويم که با من ، يار باش
من نمی گويم مرا غمخوار باش
من نمی گويم ، دگر گفتن ، بس است
گفتن اما هيچ ، نشنفتن ، بس است
روزگارت باد، شيرين ، شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه ، در شهر شما ياری نبود ؟!
قصه هايم را خريداری نبود؟!
وای…رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از در و ديوارتان خون می چکد
خون من ، فرهاد ، مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
اينهمه خنجر ، دل کس خون نشد ؟!
اين همه ليلی کسی مجنون نشد ؟!
آسمان خالی شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن ، گر نباشد پيشه ام
بويی از فرهاد ، دارد تيشه ام
عشق از من دور ، پايم لنگ بود
قيمتش بسيار، دستم تنگ بود
گر نرفتم، هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد ، دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه.
فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه.
هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه.
هيچ کس اندوه ما را ديد ؟ نه.
هيچ کس اشکی برای ما نريخت
هر که با ما بود، از ما می گريخت…
چند روزی هست، حالم دید نی است
حال من از اين و آن پرسيدنی است
گاه ، بر روی زمين زل می زنم
گاه ، بر حافظ، تفال می زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت
" ما ز ياران چشم ياری داشتيم …………………….. خود غلط بود آنچه می پنداشتيم "
نوشته شده در دل نوشته | بیان دیدگاه »
گاهی تردید شروع آگاهیست. گاهی شروع سقوط.
چندیست مرددم. نمیدانم به کدام سو دارم پرت میشوم؟
نمیدانم از کدام نوعش؟ تنهایی یارای انتخاب ندارم. صلاح کارم را نمیابم.
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت.
نوشته شده در دل نوشته | 4 دیدگاه »
امشب دستم به قلم میرود و نمیرود.
امشب دائم میخواهم خودم را به آن راه بزنم.
امشب میخواهم فراموش کنم.
من یادم نمانده.
کاش ذهن هم کلید shift+ delete داشت.
خیلی چیزها هستند که نمیخواهی یادت بماند ولی میماند و خیلی چیزها هستند که میخواهی یادت بماند ولی نمیماند.
نوشته شده در دل نوشته | بیان دیدگاه »
امروز عید فطر بود.
طبق معمول اکثر سالها رفتم مسجد محل برای نماز عید فطر.
یه مسجد کوچک و دوست داشتنی. من همیشه از سادگی این مسجد و دوست داشتنی بودن روحانی این مسجد خوشحال بودم. این روحانی از آن آدمهای ساده و مردمی هست که آدم احساس قرابت خاصی نسبت به او دارد
هرسال خطبه های نماز عید فطر چیزهایی میگوید که بدرد مردم بخورد و معمولن کوتاه سخن میگوید. هیچگاه سیاسی حرف نمیزند و از آن تندروی های احمقانه ای که معمولن در برخی مساجد وجود دارد اینجا خبری نیست.
همه ی اینها به شکل گرفتن تجسمی خوب از این اتمسفر در ذهن من کمک میکندو اما نکته ای که امروز با آن برخورد داشتم بسیار جالب بود.
مدتی هست که به تقوا می اندیشیدم به شرایط یک انسان با تقوا و امروز این روحانی با دو مثال جالب و به عبارتی آخوندی! جوابم را داد.
او در یکی از خطبه ها در تشریح تقوا گفت :
انسان با تقوا مانند انسانی است که در بیبانی پراز خاشاک و سنگ درحال عبور است و عبای خود را جمع میکند تا کمتر آلوده شود و خود این روحانی دو دستی عبایش را جمع کرد مثل زنهایی که هنگام عبور از جوی آب چادرشان را جمع میکنند که خیس نشود و این مثال چقدر برایم جالب به نظر آمد.
همچنین گفت صورت دوم انسانهای با تقوا این چنین است که اگر اعمالشان را مانند عمامه ای روی سرشان بگذارند و در ملا عام نمایش دهند مردم وی را سرزنش نکنند به عبارت دیگر کاری انجام نداده باشند که در صورت فهمیدن دیگران وی خجالت زده باشد.
این دو تمثیل بسیار برایم جالب بود
خداوند روحانی دوست داشتنی مسجد مارا حفظش کناد
|V|0h3n
نوشته شده در دل نوشته | 3 دیدگاه »
خبر کوتاه بود!
بعد از سه روز خبر به بیرون درز کرده است که قلب نازنینت ناراحت است و به بهداری منتقلت کرده اند.
دراین ایام لیالی قدر تنها دعایی که دوست دارم فریادش بزنم سلامتی تو مرد بزرگ است.
تویی که شهامت و شجاعت و بزرگی و صبر و استقامت را با تو میشناسم.
و آرزویم سلامتی و سربلندی توست و امیدوارم روزی فرا برسد که تو درجایگاهی بلند باشی و خداوند داد مظلومان را از ظالمان بستاند و آنروز قلب کوچک من از درد تهی خواهد شد.
با دردی در سینه آنروز را به انتظار مینشینم.
دوستت دارم همنام عزیزم.
نوشته شده در دل نوشته | بیان دیدگاه »
| به نظر میرسه از فیلتر در آمده باشم چند روز پیش دیگه سیستم فیلترینگ قاطی کرده بود سایتهای رپیدشیر و وردپرس که فیلتر شده بود هیچی ! بلاگفا هم صفحه ی اولش فیلتر شده بود که بیا وببین. البته ممکنه کار استکبار جهانی و آمریکای جنایتکار باشه والا ما و دیگر کشورهای مستقل و آزادیخواه جهان نه اینکه همش طرفدار عدالت هستیم و انسانها هم ذاتن طرفدار حقیقت و عدالت و آزادی خواهی هستند دیگه احتیاجی به ساسور و فیلترینگ نداریم. و اونها هستن که احتیاج دارن سانسور کنن تا مردم رو راحت گمراه کنن. الآن استراتژی ما همراه کردن افکار عمومی دنیاست. و مخصوصن مردم کشور خودمون اصلن عمدن فیلترینگ رو برمیداریم تا مردم ما ببینن که حق با دولتمردای ماست و خارجیها همش دارن زور میگن به ما. ای خدایا تو شاهدی که من دارم چی میگم دیگه. !! |
نوشته شده در دل نوشته | 3 دیدگاه »
| دوستان عزیز با توجه به اینکه کل دامنه ی وردپرس دات کام فیلتر شده لذا ناگزیر هستم که کوچ اجباری انجام دهم و تا زمانی که دامنه وبلاگهای گوگل هم سانسور نشده مرا در اینجا ببینید : http://mohseneftekhari.blogspot.com/ امیدوارم بتوانم با به روز نمودم این وبلاگ با اندک دوستانی که به من سر میزنند ارتباط داشته باشم. |
نوشته شده در دل نوشته | بیان دیدگاه »